در زمان های بسیار قدیم، سالی از میان سال ها، ده خورشید همزمان در آسمان شروع به تابیدن کردند. (بر اساس افسانه ها این ده خورشید پسران امپراتور آسمان بودند) گرما و حرارت شدید این ده خورشید دریاها را خشک کرده ، زمین را می سوزاند و زندگی را برای مردم غیر قابل تحمل کرده بود. این مساله قهرمانی به نام هو یی (hou yi) را بر آن داشت تا برای حل این مشکل چاره ای بیندیشد.

او از کوه کوئن لون ( یکی از بزرگترین رشته کوه های آسیا ) بالا رفت تا به قله ی آن برسد و در آن جا از یک نیروی فرابشری برخوردار گشت، زه کمان (گفته می شود که این کمان متعلق به خدایان بوده است ) را جا انداخت و با یک تیر نه خورشید را از بین برد. خورشید دهم به محض دیدن این اتفاق از هو یی درخواست بخشش کرد ، هو یی کمان را بر زمین گذاشت و به او فرمان داد که از آن پس در زمانی مشخص طلوع و غروب کند.

الهه

آوازه ی پیروزی بزرگ هو یی در جهان پیچید و احترام و عشق مردم را نسبت به او بر انگیخت. افراد بسیار زیادی خواستار یادگیری مهارت های او شدند و در این بین شخصی پلید و بدطینت به نام پنگ منگ (peng meng) نیز به میان آن ها راه یافت.

مدت زمان زیادی نگذشته بود که هو یی با دختری زیبا و مهربان به نام چانگ اِ (chang e) ازدواج کرد. هو یی روزها پس از کار و آموزش مهارت های شکار به شاگردانش به خانه باز می گشت و بقیه روز را با همسرش می گذراند. بنابر این همه مردم زوج خوشبخت و عاشق پیشه را تحسین می کردند.

یک روز هنگامی که هو یی برای دیدار دوستانش به کوه کوئن لون رفته بود به طور تصادفی به امپراتریس آسمان برخورد. او از ملکه درخواست دارویی برای جاودانگی کرد. دارویی که به محض خوردن آن به آسمان صعود کرده و فنا ناپذیر و جاودانه گردد. ملکه دارو را به او داد ، با این حال هو یی طاقت ترک کردن همسر را نداشت بنابراین ناچار دارو را به چانگ اِ داد تا آن را در جایی پنهان کند. چانگ اِ دارو را در جعبه ی جواهری قرار داد و آن را در کشوی میزی پنهان کرد ، غافل از این که پِنگ مِنگ شاهد این ماجرا بوده است. سه روز بعد هو یی شاگردانش را برای شکار بیرون برد اما پِنگ مِنگ بد طینت وانمود کرد که بیمار است و به همراه آنان نرفت. مدت زیادی از رفتن هو یی و شاگردانش نگذشته بود که پِنگ مِنگ در حالی که شمشیری در دست داشت وارد خانه ی هو یی شد ، از چانگ اِ داروی جاودانگی را خواست و او را تهدید به مرگ کرد. چانگ اِ که می دانست به تنهایی حریف او نخواهد شد و خود را نیز در خطر می دید ، به ناگاه در جعبه ی جواهر را باز کرد و تمام دارو را به یک باره بلعید. پس از خوردن دارو بر روی هوا شناور شد، از پنجره بیرون رفت و به سمت آسمان پرواز کرد. چون چانگ اِ برای همسر خود نگران بود ، به روی ماه که نزدیک ترین مکان به دنیای آدم ها بود فرود آمد و جاودانه شد. به هنگام غروب ، هنگامی که هو یی به خانه بازگشت ، خدمتکاران با گریه وقایع روی داده را برای او شرح دادند. هو یی در حالی که بسیار عصبانی بود شمشیری برداشت تا پِنگ مِنگِ اهریمن ذات را به قتل برساند اما او پیش تر از آن جا گریخته بود.

هو یی در حالی که گریه کنان به آسمان می نگریست نام محبوب خود را می خواند که ناگهان با تعجب دریافت آن شب ماه از همیشه درخشان تر و زیباتر بوده و سایه ای درست مانند چانگ اِ بر روی ماه افتاده است.

او بی درنگ فرمان داد تا در باغچه ی مورد علاقه ی چانگ اِ میزی برای روشن کردن عودهای مورد علاقه اش قرار دهند و همچنین میوه های غلتانده در عسلی که همسرش بسیار دوست می داشت را فراهم کنند تا آن ها به همسر محبوبش که در ماه محبوس بود تقدیم کند. مردم نیز پس از شنیدن خبر اتفاق رخ داده برای چانگ اِ یکی پس از دیگری زیر نور ماه عود روشن کرده و برای آرامش او دعا کردند.

امروزه نیزچینی ها روز پانزدهم ماه هشتم سال را جشن می گیرند و آن را جشنواره میانه پاییز می نامند. در این روز شیرینی های مختلفی از جمله شیرینی های محبوب کنتونی سرو می شوند. بسیاری از مردم فانوس های کاغذی روشن کرده و از زیبایی منظره ی ماه کامل لذت می برند. 

مهدخت نیک اخلاق

جشن پاییز