بچه فیلی در سومین روز تولدش همراه مادرش به کنار نهر آب رفت، در آنجا یک پرنده را دید که در آسمان به این سو و آن سو پرواز می کند. بچه فیل با خود اندیشید:«اگر من هم بتونم پرواز کنم، میتونم چیزای بیشتری رو ببینم، خیلی خوب میشه !»

بچه فیل برای تمرین پرواز به بالای درخت رفت.....

«آآآآآخ»........ محکم به زمین خورد!

مار این صحنه را دید و گفت: «فیل کوچولو، هر کدوم از ما مهارت های خودمونو داریم. من نمیتونم پرواز کنم اما میتونم روی درخت بخوابم.»

شیر گفت:«منم نمیتونم پرواز کنم، اما میتونم از روی یک رودخانه عریض بپرم!»

ببر گفت:«من نمیتونم پرواز کنم،اما میتونم شنا کنم!»

پدر و مادر بچه فیل به او گفتند:«قدرت ما فیل ها زیاده و قابل مقایسه با پرنده های کوچیک نیست.»

بچه فیل هم متوجه شد و خرطوم درازش را به شکل یک قلاب درآورد و یکه تکه چوب بزرگ را به حرکت درآورد.....